محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1095

تاريخ الطبرى ( فارسي )

مشركان گلهء او را غارت كرده‌اند ، آنگاه بر تپه اى رفتم و رو به مدينه كردم و سه بار بانگ زدم : غارت ! آنگاه به دنبال غارتيان رفتيم و تير سوى آنها مىانداختم و زخمدارشان مىكردم و چون يكى از سواران غارتى سوى من باز مىگشت به درختى پناه مىبردم و پشت آن مىنشستم و وى را زخمى مىكردم تا به تنگهء كوه رسيدند و وارد آن شدند و من بالاى كوه رفتم و سنگ به آنها مىزدم تا همه شتران پيمبر به جاى ماند و آن را رها كردند و بيشتر از سى نيزه و سى حله بينداختند كه بارشان سبك شود و هر چه مىانداختند من سنگى روى آن مىنهادم كه چون پيمبر و يارانش بيايند آن را ببينند . در داخل تنگه عيينة بن حصن به كمك آنها آمد و بچاشت نشستند و عيينه به من نگريست و گفت : « اين كيست ؟ » گفتند : « اين از سحرگاه ما را رها نكرده و هر چه داشته‌ايم از دست داده‌ايم . » عيينه گفت : « چهار نفرتان به دنبال او رويد . » و چون آنها نزديك آمدند گفتم : « مرا مىشناسيد ؟ » گفتند : « كيستى ؟ » گفتم : « سلمه اكوع هستم ، قسم به خدايى كه محمد را گرامى داشته به دنبال هر يك از شما بيايم به او برسم و هيچكس از شما به من نرسد . » يكيشان گفت : « گمان ندارم . » آنگاه آن چهار نفر برفتند و من به جاى خويش بودم تا سواران پيمبر بيامدند و وارد درختان شدند ، اخرم اسدى پيشاپيش بود و ابو قتاده انصارى از دنبال وى بود و مقداد بن اسود كندى از دنبال مىآمد . من عنان اسب اخرم را گرفتم و گفتم : « اين عده كماند ، متوجه باش ترا نكشند تا پيمبر و ياران وى بيايند . » اخرم گفت : « اى سلمه ، اگر به خدا ايمان دارى و دانى كه بهشت حق است و جهنم حق است ميان من و شهادت حايل مباش . » و من او را رها كردم كه با عبد الرحمان بن عيينه